امروز صبح برای بار دوم پسرخاله دارشدم
![]()
خیلی خوشحالم...پراز شوروهیجان از این موجود معصومی که خدا امروز به خانوادمون هدیه داد![]()
-به اینم میگن مامان آنلاین
فرشته من خوش آمدی
-چه پست آبداری شد![]()
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ازبس تو این فرجه امتحانا خوابیدم![]()
وهوای خونه مادربزرگ و کوچه کاهگلی و حوض آبش را داشتیم که مادربزرگ را امام رضا طلبید ورفت.
ملالی نیست یزد بارانیش هم زیباست و اینقدر دوستش دارم که وجب خاکش را با دنیا عوض نمیکنم.
وانتظار بازگشت مادربزرگ هم شیرین است.
ـــ با یه چند تا اصل ساده ـ مثل اینکه زندگی رو باید ساده گرفت، بالا سرمون یکی هست که حواسش به همه چیز هست ،در همیشه رو یه پاشنه نمیچرخه،چن تا عقل بهتراز یه عقل به نتیجه میرسه و...ـ میشه کارایی کرد که به نظر بقیه تنها یه حماقت باشه!
ــــ چند روزیه که وبلاگ محبوبانه وارد سه سالگی شده
دی ماه دوسال پیش بود که اینجا رو ساختم.شبی یکم آرشیوو خوندمو یاد اون روزا افتادم.دیدم حالو هوای پستها وهمچنین نظراتش چقدر تغییر کرده
یاد کسایی افتادم که پایه ثابت کامنت گذاشتن بودن والان هرکدوم به دلایلی کمتر میان نت-ارشمیدوس،خاتون،آقای دانشجو،منیره وخاله دوست داشتنیم- دوستانی چون هپی یک ودو که از ازل تا ابد بودن وهستن
وعزیزانی چون ماری عزیزوسولمازمهربون که از میانه های راه به جمع دوستان اضافه شدن.
ـــ دوساله که اینجا از همه چیز نوشتم.همه چیز ولی فقط خوبیها.عادتمه.حتی توی خاطرات روزانه ام هم که چندساله مینویسم هیچ وقت از تلخیهانگفتم.تلخیها حتی از ذهن هم باید پاک بشن چه برسه به اینکه بخوان جایی مکتوب بشن!
این فضای مجازی یه جورایی اتفاقی وارد زندگیم شد ولی الان جزیی از زندگیمه. محبوبانه رو دوست دارم محبوبانه ای که فقط باکسایی که بهش سر میزنن زنده اس..
ــــ یه خواهش: بدون اینکه به آرشیو سر بزنین اگه پستی از وبلاگ خاطرتون هست یا حتی کامنتی اگه تو ذهنتون مونده،لطف کنین بگین.ودیگه اینکه اگه یه پست به نظرتون قشنگترین باشه کدومه؟ممنون![]()
ــــ وقتی صبح میری تو بخش بیماران ریوی و آدمایی رو میبینی که برای نفس کشیدن چقدر باید تلاش کنن و وقتی از شب گذشتشون میپرسی میگن از "تنگی نفس تا صبح چشم رو هم نذاشتم" اون وقت به خودت میای که از خواب راحت دیشب و نفسای عمیقی که از هوای تازه صبح اول وقت کشیدی چه ساده گذشتی..
اگه زندگی سخت شده…
اگه حقوق شرکت کمه...
اگه پاداش نمی دن...
اگه اضافه حقوق نداری...
اگه ديگه امنيت شغلي نداري...
اگه قسط هات عقب افتاده...
بهترین کاری که میتونی انجام بدی اینه که …
.
.

البته این کوچولو هم میتونه دردسرهای زندگیش درسطح خودش خیلی زیادباشه.شاید مشکل قسط وشغل ومسکن نداشته باشه ولی خب،یکی ازبزرگترین مشکلاتش اینه که بعد ازاین احساس خوشایندی که الان داره،کی لباساشو تنش کنه!
پ.ن :الان اگه یه بچه فسقلی اینجا بود میچلوندمش خیلی خوب بود.
بعد از اون ثانیه ها حس کردم چقدر خدابهم نزدیکه،اینقدر نزدیک که با تمام وجود لمسش کردمو مهربونیشو باچشمای خودم دیدم.
کار رو به نازکی مو رسوند ولی نذاشت پاره بشه. نذاشت،تا اینکه برای همه عمر آویزه گوشم باشه
لحظه لحظه مراقبمه حتی اگه من گمش کنم
پ.ن۱:امروز تکان خوردم،تکانی رو به تعالی.هیچ وقت نخواهم توانست برای کسی بازگو کنم چرا وتا همیشه من،تو، او تنها کسایی هستیم که میدانیم.
پ.ن اختصاصی:من به فال نیک گرفتم تو هم، امیدوارم.
اینم لبخندکه مطمئن شی![]()
روزای قشنگیه...
پ.ن:خیلی پرتوقعم؟! نمیدونم شایدم
ولی خودت گفتی ادعونی...
پ.ن۲:خبرهای اخیر ازدواج چندتا ازدوستان سمپادی خیلی خوشحالم کرده.آقای نقاش زاده که مثل برادرم دوستشون دارم وخانم مریم یزدانپرست عزیز،راحله مهربون ودوست داشتنیم وآقای سعیدرکوعی،ورفیق شفیقم ملکناز(خاتون وبلاگی
)
برای همشون تداوم لحظه های شیرین باهم بودنشونو آرزو دارم![]()
پ.ن۳:ساعتهافکربهش وگاهگاهی اشک و درتمام این مدت،دعابرای دوست نادیده ام تنها کاری بود که از دستم براومد..خدایا...
وچه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغازتنفس...
وچه اندازه عجیب است، روز ابتدای بودن!
وچه اندازه شیرین است امروز...
این مانتوهای گشادهم که باید بپوشی! رنگ دیگه هم نبود حالا!
صورتی،شکلاتی اصن نمیشه بگی چه رنگیه!
اونجام که میرسی که نمیذارن صب نیم ساعت آدم راحت باشه،
هی میان میگن تو کلاسا نمونید برید سر صف!
حالا یروز نری نیم ساعت سرپا واینستی قرآن خدا غلط میشه؟!!
بعدشم که یروز کتبی زیست،یروز تست ریاضی
فرداش ادبیات هوس میکنه شفاهی بپرسه
الان ساعت آزمایشگاس باید برید پژوهشگاه،آخر هفته آزمون جامع.
یروز دو روزم که نیس،شش هفت سالیه همینه!
آخه این چه زندگی ایه؟ نه!میخوام بدونم این چه زندگی ایه؟!!
---------------------------------------------------
باید یبارسر همون ساعته پاشم برم سر کوچه مون
ببینم هنوزسرویس از اون مسیر میره یا نه،
کاش بره،یبار دیگه سواربشم برم مدرسه،
صندلی اخرم بشینم که مخصوص سال بالایی هاس
ظهرم باهمه بچه ها پول بذاریم روهم، راننده رو مجبور کنیم
سر یه سوپری وایسه بریم بستنی بخریم.
کسی نمیدونه دیگه از اون رنگ مانتو جایی میفروشن؟
برم بگیرم، الان فکر میکنم میبینم
چقدر رنگ ومدلشو دوست دارم.
اگه بذارن صب برم مدرسه،دیگه خودم میرم سر صف.
بخدا نمیخواد هی بیان بگن.الان فکر میکنم میبینم
چقدر من اصلا،دوست دارم صبا نیم ساعت سرپا وایسم.
کتبی زیست که سخت نیس،
تازه کتبی ازمون بگیرن بهترم یاد میگیریم.
قول میدم بخونم خوب بشم. قول دادم دیگه!
فقط بذارین یروز دیگه بیام، فقط یروز..
