روزای قشنگیه...
پ.ن:خیلی پرتوقعم؟! نمیدونم شایدم
ولی خودت گفتی ادعونی...
پ.ن۲:خبرهای اخیر ازدواج چندتا ازدوستان سمپادی خیلی خوشحالم کرده.آقای نقاش زاده که مثل برادرم دوستشون دارم وخانم مریم یزدانپرست عزیز،راحله مهربون ودوست داشتنیم وآقای سعیدرکوعی،ورفیق شفیقم ملکناز(خاتون وبلاگی
)
برای همشون تداوم لحظه های شیرین باهم بودنشونو آرزو دارم![]()
پ.ن۳:ساعتهافکربهش وگاهگاهی اشک و درتمام این مدت،دعابرای دوست نادیده ام تنها کاری بود که از دستم براومد..خدایا...
وچه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغازتنفس...
وچه اندازه عجیب است، روز ابتدای بودن!
وچه اندازه شیرین است امروز...
این مانتوهای گشادهم که باید بپوشی! رنگ دیگه هم نبود حالا!
صورتی،شکلاتی اصن نمیشه بگی چه رنگیه!
اونجام که میرسی که نمیذارن صب نیم ساعت آدم راحت باشه،
هی میان میگن تو کلاسا نمونید برید سر صف!
حالا یروز نری نیم ساعت سرپا واینستی قرآن خدا غلط میشه؟!!
بعدشم که یروز کتبی زیست،یروز تست ریاضی
فرداش ادبیات هوس میکنه شفاهی بپرسه
الان ساعت آزمایشگاس باید برید پژوهشگاه،آخر هفته آزمون جامع.
یروز دو روزم که نیس،شش هفت سالیه همینه!
آخه این چه زندگی ایه؟ نه!میخوام بدونم این چه زندگی ایه؟!!
---------------------------------------------------
باید یبارسر همون ساعته پاشم برم سر کوچه مون
ببینم هنوزسرویس از اون مسیر میره یا نه،
کاش بره،یبار دیگه سواربشم برم مدرسه،
صندلی اخرم بشینم که مخصوص سال بالایی هاس
ظهرم باهمه بچه ها پول بذاریم روهم، راننده رو مجبور کنیم
سر یه سوپری وایسه بریم بستنی بخریم.
کسی نمیدونه دیگه از اون رنگ مانتو جایی میفروشن؟
برم بگیرم، الان فکر میکنم میبینم
چقدر رنگ ومدلشو دوست دارم.
اگه بذارن صب برم مدرسه،دیگه خودم میرم سر صف.
بخدا نمیخواد هی بیان بگن.الان فکر میکنم میبینم
چقدر من اصلا،دوست دارم صبا نیم ساعت سرپا وایسم.
کتبی زیست که سخت نیس،
تازه کتبی ازمون بگیرن بهترم یاد میگیریم.
قول میدم بخونم خوب بشم. قول دادم دیگه!
فقط بذارین یروز دیگه بیام، فقط یروز..
پ.ن: این روزا خیلی باید این جمله رو با خودم زمزمه کنم...
تو و
یک سجاده عشق
یک بغل نیاز از من و
یک لبخند اجابت از تو...
خدای خوبم..
پ.ن۱: ....
پ.ن۲:منو ببخش وقتی زبانم قاصر میشه از توصیف مهربونیات برایت نقطه چین میذارم
به خاطر همه آن خنده های از ته دلی،که امروز بهم هدیه دادی ازت ممنونم...
من لایق هیچ کدوم از مهربونیات نیستم و تو همچنان مهربانترین مهربانانی...
پ.ن۱:چند وقتیه حرفام تو دلم نمیمونه حرفایی رو به دیگران میزنم که همیشه فقط بین خودمو خدا بوده
این تصمیم ذهنم بود که، این حرفا جاش تو دل نیست وبه اونایی که محرمتن بگو،درست وغلطشم با خوده همون ذهن، به من چه!!
پ.ن۲:اینقدر امروز پر انرژی بود که به کلام نمیتونم توصیفش کنم،بعد از این یه هفته ای که از شروع بخش جدیدم میگذره و همش با ادمهایی مجبورم حرف بزنم که شاید روزهای پایانی عمرشونو میگذرونن واقعا به همچین روزی احتیاج داشتم
پ.ن۳:غم دیگران هرچند که دراوج شادی باشی میتونه دل تو رو هم پر از غم کنه.خوندن وبلاگ یه دوست نادیده،بدون اغراق،از یادم برد که امروزم چه روزی بوده برام،اینقدر از سنگینی غمشو نا امیدیش گفته بود که حتی یادم رفت از خدا براش آرامش بخوام.
خدایا در برابر دریای علم وحکمت وقدرت تو چی میتونم بگم...
به دنیا می گویم .... خـــداحـــافظـ
زندگی با عشق و بدون عشق خیلی فرق دارد. عاشق که باشی تنها به معشوقت فکر می کنی. برای دیدنش لحظه شماری می کنی، با شنیدن صدایش به وجد می آیی، حتی اگر نسبتت با ادبیات مانند جن و بسم الله باشد، از دیوان حافظ گرفته تا فروغ را زیر و رو می کنی تا شعرهای عاشقانه بیابی و نامه های پرسوز بنویسی و حتی چه بسا شاعر هم شوی!
برای جلب رضایتش خود را به آب و آتش می زنی و کارهایی می کنی که در نظر دیگران چیزی مثل دیوانگی و حماقت است. ملامتها و مرارتها را به جان می خری و نه تنها شکایت نمی کنی بلکه آنها را به حساب «غم عشق» می گذاری..
اگر دری به تخته بخورد و بتوانی با او هم کلام شوی، از مصاحبتش سیر نمی شوی و ساعتها برایت چون برق و باد می گذرند و پس از خداحافظی تو می مانی و رسوبی شیرین. آن لحظه ها را با روزها هم عوض نمی کنی.
«ایام خوش آن بود که با دوست بسر شد/ باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود»
هر کس و هر چیزی را که نشانی از او داشته باشد دوست و عزیز می داری. اشک، رفیق تنهایی و شبهای درازت می شود؛ با بهانه و بی بهانه. تویی که بوی سوختگی غذا را از چند متری تشخیص نمی دهی، تا زیر گوشت فریاد نزنند نمی شنوی، جلوی پایت را نمی بینی و هزار و یک مشکل دیگر داری، ناگهان حس ششمت بیدار می شود. در میان جماعتی انبوه، حضور دوست را درمی یابی، سلامش را در همهمه هزار سلام می شنوی، عطرش را در ازدحام بوها استشمام می کنی، یک کلمه اش را میان هزار سطر می یابی..
می توان در باب اثرات عشق و حالات عاشق، مثنوی هفتاد من کاغذ نوشت اما دیگر کافی است. آنهایی که تجربه کرده اند که می دانند من چه می گویم و آنها که نه، این حرفها برایشان در حکم همان حرفهای همیشگی است که از مجنون ها شنیده اندو در دل به خودشان وسادگیشان خندیده اند..
***
خدایا! وقتی عشقهای زمینی با تمام کجی ها و کاستی هایش، چنین شیرین و معجزه آساست،پس عشق تو چیست و چه می کند؟
خدایا! ما آدمهای کوچک را به این چند روز گرسنگی و تشنگی دلخوش نکن. نمی دانم به عاشقانت چه می دهی اما خوب می دانم که سر ما با این آب نباتها گرم و مثل بچه ها خوشحالیم که کاممان شیرین است. خدایا! کاری کن که کمیل و ابوحمزه ثمالی و صحیفه سجادیه را زیر و رو کنم و با عباراتش برایت نامه عاشقانه بنویسم. کاری کن که شبها از دوری ات اشک بریزم و برای هم کلامی ات لحظه شماری کنم.خدايا خودت بهتر مي داني كه زندگي با عشق و بدون عشق خيلي فرق دارد. پس عاشقم كن. براي تو كه كاري ندارد. بگويي: كن، فيكون. عاشق مي شوم. به همين سادگي.
عاشق شو ور نه روزي كار جهان سرآيد...
چشمانم غرق در شور و وجودم همه شکر..
احساس میکنم آنچه اکنون در من می جوشد سراپایم را فرا می گیرد..
تمام "هستن" م را لبریز می کند..
و دیگرم می سازد..
سوگند نامه:
" اكنون كه با عنايات و الطاف بيكران الهي در شرف پذيرفتن مسئوليت خطير پزشكي قرار گرفته ام ... من در برابر قرآن كريم به خداوند قادر متعال ، خدايي كه بر همه امور آگاه است و تمامي موجودات در قبضه قدرت اوست سوگند ياد مي كنم كه به احكام مقدس اسلام و حدود الهي با ديده احترام بنگرم ، از خيانت و تضييع حقوق بيماران به طور جدي پرهيز كنم . نسبت به حفظ اسرار آنان جز در مواقع ايجاب ضرورت شرعي،پايبندي كامل داشته باشم و خدا را در همه حال حاضر و ناظر شئون خود بدانم ."
اين روز بر جامعه پزشکي و تمامي پزشکان متعهد کشور، مبارک باد
